خرید بک لینک

همه ی ما چیزهایی توی وجودمون داریم که ممکنه دوست داشتنی نباشن...

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: دوشنبه 26 دی 1401 ساعت: 13:09

امسال اینجا چیزی ننوشتم،این اولین نوشته ی منه توی روزای سال ۱۴۰۰ توی وبلاگم.

نوروز امسال با کرونا گرفتن آقای بنفش شروع شد و با از دست دادن پدر بزرگم تموم شد.همینقدر تلخ و کوتاه و یهویی.

آدم های زیادی رو از دست دادیم اما هنوز توی جریان زندگی دنبال دلیلی،روزنه ی امیدی برای زندگی میگردم و چه دلیلی بهتر از عشق...

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:47

میگه: فکر نمیکنی دلش بشکنه که اصلا بهش توجه نمیکنی؟دختر در حالیکه روی صندلی لم داده و پاهاشو گذاشته لبه ی تراس و آب نبات چوبی توی دهنشو میچرخونه،آب دهنشو قورت میده و میگه : بشکنه،مهمه مگه؟حتی واسم مهم نیست که چه حسی رو ممکنه تجربه کنه.بعد همونجور آزاد و رها خیره میشه به دور دست و آب نبات رو توی دهنش میچرخونه و با خودش فکر میکنه چه قدر نیاز داشته به این رهایی،به این نگران چیزی و کسی نبودن.چه تاوانی داده واسه رسیدن به این لحظه،اما مهم اینه که رسیده.نسیم خنک از روی پاهاش رد میشه و دامنش رو تکون میده،دختر چشماشو میبنده و با خودش فکر میکنه اصلا کاش واقعا دلش بشکنه،آره این راضیم میکنه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:47

بالاخره بعد از مدت ها با لپ تاپ کانکت شدم و اومدم اینجا که بنویسم:)

حس و حال اینجا و نوشتن توی اینجا یه جور دیگه ست.با کیبورد تایپ کردن انگار لمس کلمات رو بیشتر و بهتر می کنه.

حالا دارم براتون می نویسم از خونه ی بنفشمون،پشت میز رو به روی تلویزیون و چای بر کف:)))

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 7:16

مستِ خوابم و اون خوابش نمي بره انگار،خودشُ بهم نزديك ميكنه و بغلم ميكنه و تو گوشم ميگه يه سوال بپرسم؟ ميگم بپرس ميگه اگه پولدار بوديم بچه دار مي شديم؟ ميگم شايد بعد يه خورده فكر ميكنم و ميگم نچ ميگه چي؟ ميگم نه،پولم داشتيم نميخواستم بچه دار بشيم،چون دلم ميخواد همينجوري دو تايي بمونيم فعلا،بعد يه عالمه سفر بريم با همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: جمعه 25 آبان 1397 ساعت: 18:02

سلام

بعد از مدت ها

نوشتن توي اينجا سخت و نفس گير شده وقتي خيلي راحت تر مي تونم توي كانال تلگرامم بنويسم و عكس آپلود كنم.

سختي هاي اينجا منو از اينجا دور كرده.

مي نويسم كماكان اما توي كانالم و هر از گاهي كه يادم بيفته به اينجا سر مي زنم.

نمي دونم اين خوبه يا بد؟

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

زير نور نارنجي بخاري دراز كشيديم كنار هم،سرشو مي چرخونه سمت من و ميگه:تو چرا هي خوشگلتر ميشي؟

ميخندم و ميگم نبودم مگه؟

ميگه چرا،ولي خوشگليت هر روز بيشتر ميشه❤️

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

بو و صدای کولر گازی همیشه منُ می بره به کودکی هام.

این اولین پست از خونه ی بنفش ماست:)

و ما آغاز کردیم زندگی کردن را به تاریخ نوزدهم فروردین ماه 96.

سلام:)

برچسب: آغاز, نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:27

یه بعد از ظهر خوب پاییزیه.آقای بنفشم رو از خواب بیدار میکنم تا بره به کارهاش برسه و یه عصرونه ی خوب آماده می کنم و در حال گرم کردن شیر با خودم فکر می کنم پارسال این موقع چه حال بدی داشتم و حالا چه روزای خوبی رو دارم و کسی چه می دونه سال دیگه این موقع چه جوریه؟ اما هر جوری که هست مطمئنا خوب خواهد بود چون من سال دیگه این موقع توی خونه ی بنفشمون هستم به امید خدا:) *دور گردون گر چند روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور *گاهی باید از نبودن بعضی از آدم ها توی زندگیتون تشکر کنید و خوشحال باشید.ادامه مطلب

برچسب: دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور, نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 11:13

دوباره افتادم رو دور شست و شو و رُفت و روب.اتاقمو تمیز کردم و رو تختی رو شستم.بعدشم رفتم بیرون برای بابای آقای بنفش هدیه خریدم.دیروزم واسه مامانش و خواهر کوچیکه ش هدیه خریدم چون دارم میرم پیششون واسه تعطیلات:) اولین سفر دو نفره ی من و آقای بنفش. آقای بنفشمم امروز تو راه بود تمام مسیر واسم میخوند دارم میام پیشت جاده چه همواره...:))))و من می خندیدم:) همه چیز مرتب و تمیز و خوشبوئه و من منتظرم تا فردا آقای بنفشم رو ببینم:) *پیشنهاد موسیقی: آهنگ "دوستت دارم: با صدای علیرضا قرباتیادامه مطلب

برچسب: شهزاده رویای من عهدیه,في عهد من تم فتح مصر,الحلقة الاخيرة من عهد الاصدقاء,في عهد من زيد الاذان الثاني, نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 0:37

مهناز ميگه باورت ميشه يه وقتايي تو خونه يهو ياد كارات و حرفات ميفتم دلم واست تنگ ميشه؟
آقاي بنفش ميگه بهم نخندي ها از لحظه اي كه دم خونه تون پياده ت ميكنم و تنهايي برميگردم دلم واست تنگ ميشه.
و من مي خندم،از ته دل مي خندم به خاطر داشتن آدمايي كه دوسشون دارم و دوسم دارن بي هيچ بهانه اي،بي هيچ اما و اگري...:)

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 13:09

من سال های سال اینجا نوشتم.اینجا خونه ی امن منه.از غصه هام گفتم.از شادی هام.حتی از لحظه های حوصله سر بر زندگیم. حالا دارم کم کم پا توی فصل جدیدی از زندگیم میذارم.فصلی که خیلی یهویی جلوی پام باز شده.خدا دستامو گرفت و منو راه برد.بلندم کردم و حتی دیدم اخم کردم به اونایی که زخمی م کرده بودن.اینقدر این روزا خدا هوامو داره و لوسم می کنه که میگم خدایا خودت ببخش من کی باشم؟:)))) فکر می کنیم نمی بینه خدا؟می بینه و بهترین قاضی خودشه.خودم رو سپردم به دست های مهربون و بزرگ و پر مهر و محبت و بخشنده ش. روزهام داره بنفش میشه:)روزهای بنفشی که دوسشون دارم هر چند که یه استرس کاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 11:22

صفحه بندی