حالا دارم کم کم پا توی فصل جدیدی از زندگیم میذارم.فصلی که خیلی یهویی جلوی پام باز شده.خدا دستامو گرفت و منو راه برد.بلندم کردم و حتی دیدم اخم کردم به اونایی که زخمی م کرده بودن.اینقدر این روزا خدا هوامو داره و لوسم می کنه که میگم خدایا خودت ببخش من کی باشم؟:))))
فکر می کنیم نمی بینه خدا؟می بینه و بهترین قاضی خودشه.خودم رو سپردم به دست های مهربون و بزرگ و پر مهر و محبت و بخشنده ش.
روزهام داره بنفش میشه:)روزهای بنفشی که دوسشون دارم هر چند که یه استرس کاملا طبیعی هم بک گراند این حس های خوبم دارم.
دارم می نویسم در مورد این روزهام با جزییات بیشتر.ان شا الله به وقتش می نویسمشون اینجا برای اینکه لحظه به لحظه ش یادم بمونه:)
دلم می خواد باز هم بنویسم.اما خیلی وقته که نرفتم سراغش.باید باز هم شروع کنم.
برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید تا اونجایی که می تونید.
من دارم مهم ترین تصمیم زندگیم رو می گیرم و خوشحالم که تو این روزای پر از استرس عزیزانم کنارم هستن و با وجودشون بهم انرژی های خوب میدن.با شوخی هاشون با خنده هاشون و بیشتر از همه با شوق و ذوقشون واسه ی من:)
امیدوارم این روزهای شیرین رو تجربه کنید:)
وقتي آسمان زير دستان من است..., [07.08.16 19:09]
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی است
خواب گل مهتابی است
ای نهایت در تو، ابدیت در تو
ای همیشه با من، تا همیشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی ای همیشه دریا
ای تمام خورشید ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
ای همیشه روشن، بازکن چشم به من
"اردلان سرافراز"
برچسب:
نویسنده: فاطمه رحمانی